پشت دیوارهای خدایی ات پنهان شده ای و دم از ایمان میزنی و نمیدانی همین دیوارها روزی قرار است آوار شوند و ویرانه ای آشوبگر پدید آورند که هیچ گاه آباد نمیشود.
به دنبال کدام ماه میگردی که رخش را با ناز نشانت دهد؟ خوب چشمانت را باز کن بلکه ببینی این پیدای پنهانت را. ذاتت را و روان پاک تر از محبت خانواده ات را.
از صداقت گفتی یادم افتاد که اولین قدم مهره ات ناحقیقت و فریب بود. چه توقع زیادی داشتی دوست من! مات شدی! حواست هست؟
میان هذیان های احساسات تحریک شده ات چیزهایی دستگیرم شد که خدا هم اگر بهترین کارآگاهان را به خدمت بگیرد از دستگیری پرت و پلاهایت عاجز میمانند.
چه خوب شد یادم افتاد. احساس! احساسات پاکت را در پاکت بگذار و برایش پست کن. از پاکی پاکت خوشحال میشود. میدانی چرا؟ چون هم جنس خودت شده. مثل تو پاک، معصوم، بی آزار و البته صادق.
راستی بگذار از احساسم نسبت به اشکهای بی مهابایت بگویم. سخت دلگیر شدم. دلم گیر کرد به ناصافی های دلت. از هدر دادن این گوهرها اندوهگین شدم. میدانی اشکهایت را به رسمیت نمیشناسم چون شور نیستند. از تلخی دروغینشان دلزده شدم.
چرا اینقدر هرزگی دورمان موج میزند؟ چرا اینقدر دوستت دارم ها نا متعادل شده اند؟ دستخوش تحریکات چه خوراکی شده ایم که اینگونه ما را به بازی گرفته اند؟
بیا در آغوش بگیرمت تا دمی آرامش یابی عزیزکم. از من دلگیر نباش. چه کنم؟ اگر ننویسم هیچ وقت نمیتوانم به تو بگویم که چه حسی درونم میجوشد.
بیا داعیه حق را فراموش کن. راستش هیچ حقی نداری. یادت نیست؟ همه حق ها را پیشکش من کردی که حقم بود و گرفتمش.
پ.ن: آخرین پست این خلوتگاه پر آشوب تا اطلاع ثانوی.