تبليغاتX
Memoir of Solitude

Memoir of Solitude

پشت دیوارهای خدایی ات پنهان شده ای و دم از ایمان میزنی و نمیدانی همین دیوارها روزی قرار است آوار شوند و ویرانه ای آشوبگر پدید آورند که هیچ گاه آباد نمیشود.

به دنبال کدام ماه میگردی که رخش را با ناز نشانت دهد؟ خوب چشمانت را باز کن بلکه ببینی این پیدای پنهانت را. ذاتت را و روان پاک تر از محبت خانواده ات را.

از صداقت گفتی یادم افتاد که اولین قدم مهره ات ناحقیقت و فریب بود. چه توقع زیادی داشتی دوست من! مات شدی! حواست هست؟

میان هذیان های احساسات تحریک شده ات چیزهایی دستگیرم شد که خدا هم اگر بهترین کارآگاهان را به خدمت بگیرد از دستگیری پرت و پلاهایت عاجز میمانند.

چه خوب شد یادم افتاد. احساس!  احساسات پاکت را در پاکت بگذار و برایش پست کن. از پاکی پاکت خوشحال میشود. میدانی چرا؟ چون هم جنس خودت شده. مثل تو پاک، معصوم، بی آزار و البته صادق.

راستی بگذار از احساسم نسبت به اشکهای بی مهابایت بگویم. سخت دلگیر شدم. دلم گیر کرد به ناصافی های دلت. از هدر دادن این گوهرها اندوهگین شدم. میدانی اشکهایت را به رسمیت نمیشناسم چون شور نیستند. از تلخی دروغینشان دلزده شدم.

چرا اینقدر هرزگی دورمان موج میزند؟ چرا اینقدر دوستت دارم ها نا متعادل شده اند؟ دستخوش تحریکات چه خوراکی شده ایم که اینگونه ما را به بازی گرفته اند؟

بیا در آغوش بگیرمت تا دمی آرامش یابی عزیزکم. از من دلگیر نباش. چه کنم؟ اگر ننویسم هیچ وقت نمیتوانم به تو بگویم که چه حسی درونم میجوشد.

بیا داعیه حق را فراموش کن. راستش هیچ حقی نداری. یادت نیست؟ همه حق ها را پیشکش من کردی که حقم بود و گرفتمش.

 

پ.ن: آخرین پست این خلوتگاه پر آشوب تا اطلاع ثانوی.

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت23:0توسط Ehya |
آگهی تغییرات!

 

دیدی بعضی وقتا دلت میخواد یه اتفاق هیجان انگیز تو زندگیت بیفته تا یه کم تغییر رو حس کنی و تو آگهی تغییرات روزنامه رسمی زندگیت ثبت کنی؟ میدونی که اصولاً تغییرات باعث میشن تا آدما حس کنن زنده ن. این حسه داشت میمرد کم کم.

فکر کن این تغییر فیزیکی یا روحی یا ذهنی باشه. هر کدومش باشه خوبه چون انتظار این حادثه خفن رو میکشی. دلت میخواد یه چیزی باشه تا دنیای شخصی ت زیر و رو شه حالا خوب یا بدش بماند. اگه رو این تغییر فکر کرده باشی و سبک سنگینش کنی و به این نتیجه برسی که: همممم ثینک نات بد (فکر کنم بد نباشه) خوب طبیعیه که خودتو واسه این رویداد آماده میکنی. حداقل کمترین محصولش تجربه میتونه باشه ولی از نوع دردناکش.

حالا تصور کن این تغییر هم فیزیکی باشه هم روحی و هم ذهنی!

تصور کردی؟ سخته نه؟

میخوام بهت بگم که من دچار این تغییر شدم و خوب و بدشم هنوز نمیدونم. فقط دوس دارم پشیمون نشم با اینکه معتقدم در لحظه بهترین تصمیم رو میگیرم. هر چند این مسئله لحظه ای اتفاق نیفتاد.

 

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت0:23توسط Ehya |

 

از بیخوابیهای این روزای بی تو خسته شدم. از بیدار شدنای وحشتناکم خسته شدم. از اینکه همیشه صورتم شوره خسته شدم. دلم میخواد داد بزنم ولی دادم نمیاد. این روزا عاشق سکوت شدم. انقد خوش میگذره فقط نگاه کنی ولی تو سرت و دلت قیامتی بر پا باشه. انقد خوش میگذره فقط با صدای بلندتر از بلند میوزیک گوش بدی و با سرعت باد حرکت کنی و همش یاد یه فرشته از دست رفته باشی. ولی انقد بده که نفهمی دور و برت چی داره میگذره. انقد حس دردناکیه که شک کنی حضور یه نفر به خاطر وضعیت فعلیته تا یه کم اوضات که روبراه شد آخرین ضربه هاشم بزنه.

 دردناکه یا ترسناک؟

من که میگم دردناکه. درد نداره وقتی تو داری یه زخمی رو پانسمان میکنی تازه یکی یادش بیفته باید آب بریزه روش تا خنک شه ولی نمیدونه که چرک میکنه؟ هان؟ درد داره دیگه!

 راستش میدونی چیه؟ این وضعیتو دوس دارم. این که همش تو رو حس کنم و به یادت باشم خیلی عالیه. دیدی تو یه شرایطی گاهی گیر میکنی ولی حال نمیکنی تغییرش بدی؟ میترسی اوضاع بدتر شه. الان من همینجوریم. بیخودی دارم خودمو گول میزنم که حالم بهتر شه ولی واقعیت اینه که ...

اینه که...

نمیدونم چیه. نخند! واقعاً نمیدونم چِمه خوب. فقط میدونم که خیلی آشفته ام. کار و ورزش و درس و سفر و این چرت و پرتا هیچ کدوم آرومم نمیکنه.

تو هم که نیستی یه کم حداقل باهات حرف بزنم. میخوام دیگه هاشقت نباشم چون خیلی خیلی زود تنهام گذاشتی. نمیفهمم فکر نکردی با این همه مسئولیت من چیکار باید بکنم؟ بگو چقد دیگه خودمو کول نشون بدم؟ بگو دیگه! حداقل آدم بدونه تا کی این وضعیت به دردنخورو باید تحمل کنه.

چیه میخوای بگی خیلی نق زدم؟

باچه دیگه هیچی نیمیگم.

راستی امشب قراره بابا برفی واسم هدیه بیاره.

همونی که تو هم دوسش داشتی! واسه اولین بار تو این مورد با هم موافق بودیماااا. دیشب ست کاملشو تو میلاد نور دیدم. خیلی اوچالم.

دوس دارم همش تو باشی میفهمی؟ حتی با این چیزای مسخره هم دوس دارم حِسِت کنم. میدونم که تو هم به من فکر میکنی...

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت11:0توسط Ehya |
 

باد
ایستاده، بر دروازه های جدایی،
گیسوانش آرام تکان می خورد.
 
در پیچاپیچ تالارهای دوستی
می ریزند و می میرند
و باز اما پَر می گیرند
قُمری های نزدیکی ما.
 
 
من
ایستاده، بر فراز تپه ای
در کنار ستون های بزرگی ام،
و آرام تکان می خورم.
 

 

 

 

مرگِ برگ، میلادِ خزانی ست
اما
پایان بهاران نیست.
 
 
درخت:
مرگِ هزار برگ
از برای یک رنگ،
یک رنگ.
 
 
برگی امروز
می میرد ...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت6:22توسط Ehya |
Serenade to Archenemy

 

 

Dear Archenemy,

You’ve tested neither the taste of bitterness nor loneliness. It’s because of this you don’t feel spree, mirth, leisure, repose. These frozen tears are not so much powerful to show anguish but I surmise there is one way to your eternity. That is: If you want to be eternal for me, be forever in one place, stand still and dance, but don’t run away to fill the abyss void with emptiness. Come to fill it with love, passion, glory, infatuation…

There is no need in explanation. I know the details by heart and don’t want your alibis.

 

Regards;

Secret Scent

 

P.S: Guess what!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت22:27توسط Ehya |
آسمانی

 

به پایان این ماهتاب نمیرسم

به ستاره های این شب

خیالم را آویخته ام

شاید در پرسه های بی تابی

تو را در آغوش کشد.

دیدی آخر آسمانی شدی؟

دیدی آخر خاطره شدی؟

بخند

بنوش

خندان بنوش این شراب بی اثر را

تو مست نمیشوی

منم که در مستانگی

لرزش شانه های بی پناهم را آغوش میشوم.

منم که در خماری نبودنت

درد در سرم تا بینهایت اشک میپیچد.

آسمانی ام

بیا خاطره وهم آلود شبانه را از من بگیر.

کابوس تلخ نبودنت حس هشتمم شده.

بیا بگذر از این تنهای بی سامان.

بیا مادرانه بشوی

این رخت سیاه بر تن روح را.

بیا عاشقانه ببوس

این مسافر مقصد نامعلوم را.

بیا ستاره شو

در تاریکی خیال در به درم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت21:25توسط Ehya |
میوزیک

 

نمیدونم چِم شده بود. از بعد از ظهر بد جوری دلم گرفته بود. هر کاری کردم اوضاع عوض نشد. رفتم پای آینه یه کم آرایش کردم، لباسامو عوض کردم، تمام شمعهای اتاق رو روشن کردم، حس کردم از بوی عطری که روی لباسمه خوشم نمیاد. دوباره لباس عوض کردم و یه عطر دیگه زدم. عین این دخترایی که بزرگترین اتفاق زندگیشون قراره بیفته استرس داشتم. با این که میدونستم هیچ خبری نیست ولی این اضطراب نکبتی ولم نمیکرد. نمیدونم تا کی باید باهاش سر و کله بزنم. میدونی این جور موقع ها که دلت گرفته خیلی حال میده واسه خودت ساز بزنی. اینو استادم میگفت. حرفشو قبول داشتم. کلاً میوزیک روم خیلی تأثیر میذاره. رفتم سراغ گیتارم. یه کم زدم ولی نشد. اون حالی که باید بهم میدادُ نداد.

دیدی بعضی وقتا میخوای یه جوری از تنهایی و حال و هوایی که داری فرار کنی؟ زنگ زدم به مرجان. گفتم شام مهمونَمی میای یا نه؟ گفت داره میره کنسرت محسن یگانه تالار وزارت کشور.کلی هم قربون صدقه م رفت که باور کن بلیط حتی واسه خواهرمم نتونستم بگیرم. میخواستم منفجر شَم از حسودی. آخه چرا من با خبر نشدم. اَه. بِتِرکی با این همه خوش شانسی.

زدم بیرون واسه شام. رستوران مورد علاقه م. برعکس همیشه پاستا پر از آدم بود تازه یه مهمونی هم توش گرفته بودن که صدای چندتا بچه یه عذاب دردناک شده بود. وقت برگشتن گل و تگرگ سیاوشُ گوش میدادم که مرجان مسج داد بهت زنگ میزنم که این آهنگُ گوش بدی. میدونم خیلی دوسش داری.

نخواستم با غم بسازی

نخواستم هیچی نگی

نخواستم درد دلت رو

دیگه با هیشکی نگی

آخه عشق اجباری نیست

تو زندون من نمون

حالا که فکر رفتنی

دیگه از موندن نخون...

.

.

.

اگه شونه ت تکیه گاهمه

چرا من تنها شدم

چرا هر لحظه م همیشه

منم تنها با خودم

 

راستشو بخوای شبم شب نمی شد اگه این آهنگا رو گوش نمیدادم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت3:3توسط Ehya |

 

ارایوال: از آخن به دوسلدورف

از دوسلدورف به تهران چند ساعت قبل

 

هالک رو هم دیدم. خیلی از دیدنم خوشحال شد خیلیم تحویلم گرفت. رفتیم یه رستوران فرانسوی واسه ناهار. میدونست من عشق رستورانم. گفت خیلی عوض شدی. این موهای سفید چیه تو سرت؟ ولی در عوض یه کم چاق تر شدی. دقیقاً همین کلمه رو به کار برد: یو آر نات چیندیش (چِندِش) نَو.

بعدم دوتایی عین هیولا خندیدیم. گفتم تو هم با اینکه خیلی پیر شدی هنوز کیفت کوکه ها. اخماشو تو هم کشید و گفت فعلاً که تو موهات سفید شده. دوباره عین هیولا خندیدیم.

همینطوری غذا میخوردیم و حرف میزدیم. انگار سالها بود که ندیده بودیم همدیگرو. از همه چی گفتیم. آخر به خودم رسیدیم. اتفاقاتی که افتاده بود رو تعریف کردم براش. گفتم اگه میدونستم موندنم به شرط رفتن اونه هیچ وقت این شرط رو قبول نمیکردم. خیلی بی انصافی بود که اون بره و من تنها بمونم. میدونی خوبی هالک چیه؟ دقیقاً اونجایی که هی دل دل میکنی یه چیزی ازش بشنوی سکوت باحالی بهت تحویل میده. یَنی چشماش حسابی باهات حرف میزنن. فهمیدم چی میگه.

گفت تصمیم زندگیت چیه؟ میخوای چی کار کنی؟

گفتم میرم دمبال آزادی از اسارت خاطرات لعنتی.

 یَنی چی؟

یَنی این سال آخر یونی تموم شه فرداش میرم کانادا یا شایدم اینگیلیس.

آماده ای مگه؟

دارم میشم. کارام تقریباً تمومه.

جدی؟ چه خوب! خیلی خوشحال شدم. نمیخوای بیای آلمان؟

نه. راستش اروپا نمیخوام باشم. اگه اروپا بخوام بمونم هلند رو ترجیح میدم.

ای نژاد پرست.

با خنده گفتم خوب دیگه. اینگیلیس رو به خاطر ادامه تحصیل انتخاب کردم.

هوووم. پس خودتو واسه سرما آماده کن.

ای ی ی ی ی . اصلاً سرما رو دوس نداشتم.

به هر حال ناهار با عذاب تموم شد. عذاب چون هالک به زور هر چی تونست به خوردم داد. یه کم پیاده روی زیر بارون و بعدم خداحافظی. ده دیقه بعد دیدم رو موبایلم زنگ میزنه. گفت هر جا هستی وایسا با هم بریم. نمیدونم چرا حس کردم دیگه نمیبینمت.

وقتی رسید سفت بغلم کرد و گریه کرد. باورم نمیشد. هالک؟ گریه؟

هی پیرمرد؟ تو چت شده؟ تو که اهل این احساسات نبودی؟

یاد گریه های سه ماه پیش تو افتادم. تو خیلی عجیبی. دنیایی هم که همراه خودت میاری عجیبه.

هالک؟ درد داشتم میفهمی؟ عصبی شده بودم. یادته که؟

آره ولی تو یه انرژی خاصی داری. نمیگم خوبه یا بده ولی خاصه. تأثیر گذاره...

سر راه برام یه عروسک فرشته و یه عطربولگاری آمنیا خرید. منم عین دختر بچه های 4 ساله ذوق مرگ شده بودم و تو خیابون لیله میکردم.

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت0:51توسط Ehya |

 

پاتریک سر قولش بود. قرار شد میدون مرکزی شهر ببینمش. نمیدونم چرا اینقدر این آدم به دل میشینه. رأس ساعت 8.30 بیاد دمبالم. من از 10 دقیقه قبلش اونجا بودم. وقتی دیدمش خیلی گرم بغلم گرفت. نشستم توماشین و راه افتاد. سکوت گرم تو ماشین با سئوال من شکسته شد. درست جایی که ماشین کنار یه محلی که شبیه باغ بود وایساد. گفتم چرا وایسادی؟ اینجا ما کاری داریم؟

گفت مگه نمیخواستی بری سر خاک جیمز؟

قفل کرده بودم. یه کم نگاش کردم بعد از ماشین پیاده شدم. قبرستون عجیبی بود. هر کسی نمیتونست بره تو. نگهبان گفت کدتون چنده؟ هاج و واج به پاتریک نگاه میکردم. یعنی کاری جز این نمیتونستم بکنم. به هر حال یه راهنما باهامون فرستادن و رفتیم سر خاک. یه سنگ 40 سانتی متری عمودی بود که روش با پلاتین اسم و فامیل و بقیه چیزا نوشته شده بود. راهنما گفت مسلمونا اینجا وقتی به سن قانونی میرسن یه درخواست به دولت میدن که جایی دفن شن که فقط مسلمون توش دفن میشه و زمین متعلق به دولت باشه. کم کم پاتریک و راهنما دور شدن.

به هر حال، من به جایی رسیده بودم که مدتها با خودم جدال اینو داشتم که بلاخره میبینمش یا نه. از خیلی چیزا حرف زدم. گفتم نمیدونم من امانت مادر بودم یا بر عکس ولی هر چی بود امانت دارای خوبی برا هم نبودیم. گفتم میدونم الان با همین ولی رسمش نبود من اینجا بمونم و شما با هم باشین. اصلاً میدونی چیه؟ شماها از اولم حال میکردین منو تنها بذارین. چقد مگه باید یه آدم رو پاهای خودش وایسه؟ میدونی تا حالا چه بلاهایی سرم اومده؟ ببینم تا حالا دلت نخواسته یه لحظه هم پیش من باشی؟ با من باشی؟ باهام حرف بزنی؟ ...

فکر کنم دو ساعتی گذشته بود که پاتریک اومد بلندم کرد. تازه فهمیدم دارم از سرما میلرزم و زیر بارون یخ میزنم. راهی شدیم سمت خونه. قبل از رسیدن رفتیم سی اند اِی لباس خریدیم که با لباسای خیس عوضشون کنم. نمیدونم چرا عاشق این برندم. پاتریک از تعجب داشت شاخ در میاورد.گفت یعنی تو لباساتو خودت نمیشوری؟ گفتم نه! کجای کاری؟ من دو شب خونه دوستم بودم با دو جفت جوراب. واسه روز سوم یه جفت جوراب دیگه خریدم! یعنی نشستمشون که دوباره بپوشم!!!

از خنده مرده بود. گفت اگه دوست خوبی بود مجبورت میکرد بشوریشون. گفتم راستشو بخوای خودمم به همین شک کردم!

کنار شومینه نشستیم با یه قهوه داغ. گفت باورم نمیشه لیزی کوچولو انقد بزرگ شده که با پدرش حرف حساب بزنه. نگاش کردم گفتم پاتریک کاش یه کم خودتو جای من میذاشتی. تو مفهوم فاصله رو نمیدونی. غربتم همینطور. یتیمی هم همینطور. درد بیماری هم همینطور. جنگیدن با دشمن دوست نما رو هم همینطور. خیلی چیزا رو نمیتونی درک کنی. اینا باعث شدن هم زیادی بزرگ شم هم زودتر بزرگ شم...

رفت تو فکر. دیروز اون منو تکون داده بود و امروز من...

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت21:17توسط Ehya |

 

ارایوال به آمستردام: دیشب با ترن از نورنبرگ

 

در رو که باز کرد نگاهم بد جوری به نگاهش گره خورد. بعد از چند لحظه میخکوب شدن بوی توتون تازه منو به خودم آورد. خوب که نگاش کردم حس کردم سالهاست که میشناسمش.

دعوتم کرد رفتم تو. یه خونه ویلایی قدیمی بود. تنها زندگی میکرد فکر نمیکنم بیشتر از 50 سال رو داشت ولی روزگار حسابی چلونده بودش.

گفت چه لباس خوشگلی پوشیدی خیلی سنتیه. داشتم از سگ لرز میمردم ولی با پر رویی تمام یه پانچو با طرح بوته جقه پوشیده بودم که خودمم دلیلشو نمیدونستم.

گفتم ببین من نیومدم خلوتتو به هم بزنم. فقط اومدم از جیمز برام تعریف کنی هر چی که میدونی. تصمیمم واقعاً سکوت بود.

خیلی چهره آرومی داشت اینش خیلی استرسم رو کمتر میکرد.

گفت باشه حتماً. ولی اول بذار برات یه قهوه داغ بیارم که معلومه به شدت قهوه خوری. گفتم از کجا میدونی؟ گفت من مغازه قهوه فروشی دارم و شما ها رو خوب میشناسم. از حالت چشمات و راه رفتنت اینو فهمیدم. بعدم وِن دِ دارکنِس فالز شروع کرد به پلِی کردن. فضای خیلی ماهی بود.

این طوری شروع کرد:

من و جیمز از بچگی با هم بودیم. من عاشق خواهرش بودم ولی اونم عین تو احساساتشو قایم میکرد. ما وضع مالی خوبی نداشتیم و همین باعث میشد گاهی از هم فاصله بگیریم ولی دوستای فوق العاده ای بودیم. تا اینکه جیمز عاشق شد و بعدشم خواهرش فوت کرد. اونم دو سال بعد از ازدواجش فوت کرد و من که ضربه بدی خورده بودم خودمو یه آدم با احساسات مرده میدیدم. نه عشقم مونده بود و نه یار غارم. من اینجا رو از همسر جیمز خریدم چون حس میکردم تنها چیزیه که منو متصل به عشقم و دوستم نگه میداره...

داشت حالم بد میشد. یعنی اینجایی که من الان توش هستم...

خدای من

فقط اشکام میومد. اختیار در حد سنگ هم نداشتم.

آهنگ سِرچینگ فور دِ پَست شروع شد. گفتم چرا تو اینقدر غمگین گوش میدی؟ گفت گاهی خوبه.

من که همیشه آهنگای غمگین گوشم میدم. همیشه خوبه نه گاهی. ولی همه بهم اعتراض میکنن.

چشماشو تنگ کرد و گفت تو آدم قوی هستی چون هر کسی توان گوش دادن به این چیزا رو نداره. لیزی جای خدا تو زندگیت خالیه. این کمبود راحت حس میشه. چطور خودت تا حالا نفهمیدی؟ تو دمبال یه چیز بزرگ میگردی که نمیدونی چیه ولی من بهت میگم خداس. روحت بزرگه ولی کم آورده. حتماً که نباید تسبیح خدا رو بگی یا براش ریاضت بکشی. باید حسش کنی. باید بهش تکیه کنی. باید بدونی که هست. باید ازش بخوای. تو میخوای قدرتت رو به قدرت ابدی نشون بدی. خدا خنده ش میگیره هی بهت حال میده تا بلاخره حسش کنی. پس حسش کن. دلیل برات زیاد آورده...

دیگه نمیشنیدم.

فقط یادمه که دم تاکسی اومد گفت فردا حتماً بیا میخوام ببرمت یه جای خوب...

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت23:53توسط Ehya |